این روزا که کامپیوتر ندارم، که حالی واسه هیچی ندارم، که نمیشه درس بخونم نمی تونم حرف بزنم ...
ذهنم شلوغ و به هم ریخته س. انگار که یه چمدون پر از تیکه های سه سانتی کاموا ریختن جلوم.
رنگ و وارنگ.
از جنس های جورواجور.
یه عالمه تیکه ی کوچولوی بی سروته...
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۲ساعت 15:35  توسط مینا |
